نسيم بن يعقوب بن شاهين، جايون قيروان،1 موٴلف
مفتاح مغاليق التلمود باشد.
لاوي تفسيري هم بر كتاب ايوب نوشت كه در سال 1325 به انجام رسيد. چهار فصل اول آن را يهودي نومسيحي بهنام لوئي هانري داكن (متوفا 1696) به لاتيني ترجمه كرد. تفسيرهاي ديگري نوشت بر
غزل غزلهاي سليمان (1325 يا 1326)، كتاب جامعه (1328)، روث (1329)،
استر (1329 ؟)، سفر پيدايش (1329)، سفر خروج (1330)، سفر لاويان (بيتاريخ)،
سفر اعداد (1337)، سفر تثنيه (اورانژ 1338)، انبياي صغار (1338)، امثال
(1338)، دانيال (1338)، عزرا، نحميا و تواريخ ايام (1338).
تفسيرهايش از تورات براساس كار ابن عزرا، ابن ميمون و جنگهاي خداوندگار خودش است. او از هر دو
تلمود و مأخذهاي معتبر ديگر استفاده كرد. تفسير تمثيلي را محكوم ساخت.
13. انديشههاي فلسفي. با اينكه لاوي تنها از راه ترجمههاي عبري آثار ابنرشد ارسطو را ميشناخت، اطلاعات عميقتري از افكار او داشت و بيش از ابن ميمون به فلسفهٴ مشايي گرويده بود. همچنين بيش از سلف نامدارش به اصول تعقلي گرايش داشت و داراي جرئت و جسارت بود، ولي هدف اصلياش يكي بود. تلفيق فلسفهٴ مشا با اصول دين يهود. اين مطلب را بايد به دو طريق توضيح داد. نخست اين كه مبناي مابعدالطبيعهٴ او هنوز بيشتر افلاطوني بود. او در دفاع از واقعگرايي (دربرابر نامگرايي) ترديد نميكرد تا بتواند اصل جاودانگي روح را حفظ كند. بنابراين، او بزرگترين پيرو ابنرشد در ميان يهود و يگانه واقعگرا در ميان فيلسوفان يهودي (و اسلامي) نيز بود. در وهلهٴ دوم، درستديني او، تحت فشار انديشههاي فلسفي و علمي گاه به ترديدهايي برميخورد: براي دشمنانش كاري نداشت او را بهعنوان ملحد معرفي كنند. او در مقدمهٴ
جنگهاي خداوندگار تا آنجا پيش ميرود كه ميگويد ((شريعت قادر نيست ما را از تصديق آنچه عقلمان به ما ميگويد بازدارد.)) او در تفسيرهايش عقايد پيشينيان يوناني و مسلمانش را با دقت بررسي ميكند و آنگاه با آزادگي شاياني عقايد خودش را باز ميگويد.
عالم محدود است؛ در بيرون از آن خلاٴ هست و نه ملاٴــ مطلقاً هيچ نيست؛ عالم آغازي داشته، ولي ممكن است پاياني نداشته باشد. ولي لاوي آفرينش از هيچ را رد ميكند: گيتي در زماني معين آغاز شد؛ از گيتي ديگري سرچشمه نگرفت، بلكه از هيولايي نامشخص و بيشكل پديد آمد، بدينسان ميان انديشهٴ يهودي خلقت و انديشهٴ يوناني قدمت ماده را سازش ميدهد.
او جاودانگي انسان را مربوط به درجهٴ كمال روح وي ميداند. پيداست كه اشتياقش براي يافتن نقاط اشتراكي قابل قبول ميان الاهيات و فلسفه جز بر آشفتن بنيادگرايان يهودي حاصلي نداشت.